وبگردی 98

http://webgardi98.ir/

داستان واقعی تنها عشق زندگیم آبادانی بود

داستان از اونجای شروع شد که ۱۷ سالم بود و شماره شوهر خالمو اشتباهی گرفتم . کلی بوق خورد و کسی جواب نداد. سال 85باز گرفتم و باز کسی جواب نداد.فرداش صبح ساعت ۱۱ بیدار شدم دیدم یکی زنگ زده ساعت ۷ صبح!! و همون شمارست.

داستان از اونجای شروع شد که ۱۷ سالم بود و شماره شوهر خالمو اشتباهی گرفتم . کلی بوق خورد و کسی جواب نداد. سال 85باز گرفتم و باز کسی جواب نداد.فرداش صبح ساعت ۱۱ بیدار شدم دیدم یکی زنگ زده ساعت ۷ صبح!! و همون شمارست.

جدید ترین مطالب سایت

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
خلاصه داستان :
داستان از اونجای شروع شد که ۱۷ سالم بود و شماره شوهر خالمو اشتباهی گرفتم . کلی بوق خورد و کسی جواب نداد. 
سال 85
باز گرفتم و باز کسی جواب نداد.
فرداش صبح ساعت ۱۱ بیدار شدم دیدم یکی زنگ زده ساعت ۷ صبح!! و همون شمارست.
فکردم شوهر خالمه.
خودم زنگ زدم و تا صدای پسر جوون شنیدم قطع کردم.
اغراق نمیکنم . صداش خیلی گیرا بود. از ته گلو. خش دار. قوی. 
الان صدای الو گفتنش توی گوشمه
بعد خودش زنگ زد. جواب ندادم. دوباره زد. جواب دادم. گفتم بله؟
گفت سلام خانم حال شما خوبه؟  دیروز به موبایل من زنگ زدید کاری داشتید ؟
هول شده بودم. چقدر صداشو دوست داشتم .
گفتم ببخشید اشتباه گرفته بودم.
یکم به صدای بچگونم خندید گفت اخه ۲ بار ادم اشتباه میگیره؟؟
باز هول شده گفتم بله من شماره شوهر خالمو گرفتم.
باز خندید گفت باشه. مطمئن باشم ؟؟ 
گفتم بله و قبل از اینکه خداحافظی کنه قطع کردم.
فردا نزدیک ۱۱ دوباره زنگ زد. خودمم بدم نمیومد باهاش حرف بزنم. صداش .... 😔😔😔😔😔
جواب دادم  : بله؟
سلام
سلام
خوب هستید؟
ممنونم
مزاحم شدم؟
امرتون؟
یکم خندید . گفت من باور نمیکنم اشتباه گرفته باشی.
و من باز براش توضیح دادم .....
و گفت باشه و قطع کرد .
دوباره فردا ساعت ۱۱ باز زنگ زد . صداش آرومتر بود. منم با صداش از دنیا کنده میشدم.
سلام
سلام
میشه صحبت کنیم؟؟
و من نتونستم😭 نتونستم بگم نه 😭
گفتم درباره چی؟
گفت صدات اونقدر جذبم کرده که این دو سه روز نمیتونم کار کنم و فقط دوس دارم صداتو بشنوم.
( و این شروع ویرانی دنیای من بود که تا آخر عمرم هرگز آباد نمیشه)
هر روز ساعتها حرف میزدیم
من اسمم شهرم سنم درس و کار و خانواده و همه چی رو دروغ میگفتم چون بهش اطمینان نداشتم
و اون همه چیزو راست میگفت
۲۵ سالش بود. کارمند پتروشیمی بود . تک پسر بود . خواهراشم همه ازدواج کرده بودن. 
صبحا تا ۶ صبح بیدار نگهم میداشت . 
هیچوقت یادم نمیاد درباره چی حزف میزدیم.
همه ابراز علاقه ی اون ** عزیزم ** و  ** دوستت دارم**  بود و وقتی میگفت  ** مواظب خودت باش ** انگار همه قربون صدقه های دنیا رو گفته .
از همه بریده بودم
همه دنیام اون بود . صداش. حرفاش. 
واسه تمام عمرمون حرف واسه گفتن داشتیم.
اونقدر شب و روزمون تو هم گره خورده بود که وقتی یه بار ۱ ساعت به من زنگ نزد تا ۳ روز جوابشو ندادم تا اینکه خواهرش بهم زنگ زد
ساعت ۴ بعدازظهر روز ۱۱ دیماه از خواب بیدار شدم و دیدم یه شماره ۹۱۶ بالای ۱۰ بار زنگ زده 
و کلی پیام دارم که تا باز کردم دیدم خواهرشه. تو پیام اول خودشو معرفی کرده بود و خواسته بود تلفنشو جواب بدم.
تو پیامای بعدی خواهش کرده بود.
و پیامای اخر مدام توضیح داده بود که داداشش اتفاق بدی براش افتاده و نتدنسته بهم خبر بده 
با خوندن پیاماش فورا بهش زنگ زدم
ولی همش فکر میکردم دروغ میگه و چون قهر کردم خواهرشو فرستاده جلو .
فکرشو بکنید ما هنوز حتی همو ندیده بودیم ولی توی ۳ ماه اونقدر حس قوی بینمون بوجود اومده بود که انگار سالهاست با همیم و اون همه تلاششو میکرد که خم به ابروم نیاد 
خواهرش کلی توضیح داد که توی شرکت اتفاق بدی براش افتاده و هنوز بستریه و همون روز اول گفته به من خبر بدن و با گوشی خودش زنگ زدن و من جواب ندادم و اخر سر مجبور شده با گوشی خود خواهره پیام بدن 😭😭
چقدددددددر من خر بودم خداااااااااا
خدایا کاش بمیرم 😭😭😭
من احمق بازم باور نکردم و با نهایت بیشعوری گفتم اوکی انشالله خوب بشه . ممنون از اینکه خبر دادید. خدانگهدار.
و خواهرش شک زده گفت خداحافظ
۲ روز بعد خودش زنگ زد
پر کشیدم با دیدن شمارش 😭😭
باز غد بازی دراوردم
و اونقدر گفت و گفت تا باور کردم 😭😭
و روزهای ما دوباره شروع شد
اون صبح بخیرا
اون دم به دقیقه زنگ و پیاما
خواهرش دائم از پشت تلفن میگفت مامان وقت دکتر داره
مامان خرید داره
مامان فلان
بابا بهمان
که اون تلفنو از خودش جدا کنه. که منو از داداشش جدا کنه😭😭
۴ ماه گذشته بود و ولنتاین رسید و یه روز عصر گفت بلند شو برو بیرون بچرخ من خوابم میاد تو حوصلت سر میره
هی از اون اصرار از من انکار 
تا به زور قبول کردم
گفت برو همونجا که همیشه تعریفشو میکنی و دوسش داری. یه پارکی رو میگفت.
رفتم و همینکه وارد شدم یکی گوشی به دست نزدیکم شد
من از ۱۳ سالگی عاشق بهرام رادان بودم .لای کتابام و کیف پولم پر از عکساش بود.
دیدم یکی کپی برابر اصل بهرام رادان با موهای بلند دقیقا بعدها  شبیه فیلم سنتوری، اومد روبروم وایساد
سلام
صداش تو گوشم بود. خواهرمم همراهم بود.
شکه بهش زل زده بودم.
هوا هم سرد بود و نوک بینیم قرمز شده بود. بینیمم انحراف داشت. ۳۷ کیلو وزنم بود با قد ۱۶۵
و اون قد ۱۹۰. چهار شونه و موی بلند و جعد دار قهوه ای. تیپ فوق العاده.
باورم نمیشد مرد به این زیبایی و خوشتیپی ۴ ماه منو عاشق خودش کرده بود
من ۱۷ سالم بود
خیلی پر غرور و پر مدعا
خییییییلی لوسم کرده بود و خیلی خودمو روش میگرفتم
و چیزی که دهه شصتیا همیشه بهشون یاد داده بودن این بود که جلو مردا احساستونو بدوز ندین. 
و چون هیچوقت نشده بود حتی ۱ ساعت از هم بیخبر باشیم دیگه باور نمیکردم که داستانش راست باشه.
گوشیشو گرفت پایین و من شوکه شده به خواهرم نگاه کرده که داشت بدون غافلگیر شدن باهاش سلام احوالپرسی میکرد .
دیگه فهمیدم که با خواهرم هماهنگ بوده.
شهرمون کوچیک بود و ترس از دیده شدن داشتم. 
از دیدن هیبتش و سادگی و بچگی خودم بشدت عصبی شده بودم. حس میکردم براش کمم و دیگه ازم دلزده شده. خیلی تحت فشار عصبی قرار گرفته بودم و تا سمت من خم شد که تو چشمام نگاه کنه من به سرعت چرخیدم و دست خواهرمو کشیدم.
مثل عصر هجریا رفتار کردم.
دنبالم راه افتاد و اروم صدام میکرد و نهایت کلمه محبت امیزش عزیزم بود چون من خیلی محدودش میکردم همیشه.
حالا هم سعی داشت نگهم داره و من تند تند راه میرفتم که از اون منطقه بزنم بیرون.
ناگهان پیچید جلوم و دستشو گرفت روبروم به حالت ایست
خدایا چرا اونقدر جذاب بود. چرا دیوونه شده بودم. چرا همونجا براش نمردم 😭😭😭😭
چشماش پر از عشق بود. صداش قشنگتر از پشت گوشی بود. دستاش میلرزید. آروم صدام کرد . انگار همه دنیا متوقف شد و دیدم که واسه همیشه قلب و دلمو بهش دادم.
بریم تو ماشین صحبت کنیم. سرده .
دلم نیومد قبول نکنم. خواهرمم دستمو فشار میداد. فقط راه افتادم سمت پارکینگ.
خدایا چرا هیچکس رفتار درست با کسی که ادمو دوس داره یادم نداده بود؟؟ 😭😭😭😭😭 چرا فقط غرور و غرور و غرور و یک عالمه نفهمی رو بلد بودم 
چرا از خورد کردن ادما لذت میبردم 😭😭😭😭😭😭
تا به ماشینش رسیدم یه پسر جوونو دسدم که تکیه ااده به ماشین و زود صاف ایستاد و سلام کرد. 
سلام. .... هستم
پسر عموش بود که در جریان رابطمون از اول بود. 
من با اکراه سلام کردم. بنده خدا با خجالت از ماشین فاصله گرفت و گفت من تو پارک یه دوری میزنم.
عشق من . عشق از دست رفته ی من هر لحظه چشماش عاشقتر میشد و رفتاراش مثل پسرای ۱۴ ساله هولزده میشد و من هنوزم خودمو در حدش نمیدونستم و این فشار عصبی داشت دیوونم میگرد
درو باز کرد و من نشستم که یه دفه خواهرم گفت منم میرم بازار کنار پارک .
تا من خواستم بپرم بیرون درو بست و رفت.
اون جلو نشست و من عقب بودم. سرم پایین بود. 
یه مانتوی عروسکی کمر کلوش و چین دار مشکی با شلکار برنودا که اونموقع مد بود پوشیده بودم. با یه مقنعه کوتاه مشکی و کیف نخودی.
زل زده بود بهم .
صدام کرد و من از خودم و همه سادگیم حالم بهم خورد. 
اونقدر خودمو کم میدونستم که نتونستم سر بلند کنم. 
باز صدام کرد. 
میشه نگام کنی؟؟
و اونقدر قشنگ گفت که ناخوداگاه سرمو بلند کردم ببینم این مرد واقعا میخواد نگاش کنم؟؟
همه دنیا توی چشماش بود. برق چشماش. لبخند ملیحش. پاکی نگاهش. خدایا چراااااااا من اونقدر بچه و نافهم بودم 😭😭😭😭😭
من بخاطر تو ۸ ساعت روندم که فقط ببینمت . حالا اگه ۸ روزم بود بازم میومدم.
قلبم توی حلقم بود و دستامو توی هم میپیچیدم.
نگاهم به پاهای کشیدش بود که بازم زانوهاش به فرمون بود. 
چشمم بالاتر اومد و روی شونه های قویش افتاد. 
نگاهم سر خورد روی دستاش و حلقه ای که همون اولا گفت میندازم انگشتم که دیگه همه بدونن من خانوم دارمو دیدم توی انگشت ازدواج  دست چپش که روی فرمون قوس گرفته بود و چرخیده بود سمت من.
میدونستم تا زندم درگیر این مردم ولی هم غرورم هم اون خود کم بینی که در مقابلش و برای اولین بار توی عمرم دچارش شده بودم باعث شده بود اخمام بشدت توی هم بره.
فکر میکرد ازش خوشم نیومده.
دائم صدام میکرد. میگفت نگام کن و من با لجبازی بیرونو نگاه میکردم.
بخاطر من ۸ ساعت راه اومده بود. بخاطر صدایی که شاید اصلا سرکاری بود. 
بخاطر دختری که ۶۰ کیلو ازش لتغر تر بود. قدش تا کمرش بود. صورتش ریز و بینیش انحرافی بود.
بغض از خود کم بینی و فشار عصبی از این افکار همه وجودمو گرفته بود. 
صداش گرم و عاشق بود و من حس میکردم خدا داره منو مسخره میکنم.
اسمش دو کلمه ای بود ولی خانوادش کلمه اولشو میگفتن. من دوتاشو باهم میگفتم. و همون اوایل بهم گفت همه زندگیشو توی این میبینه که من اسمشو کامل میگم و من تنها کسی بودم که اسمشو کامل میگفتم.
صدام کرد و من ناگهان نگاش کردم.
گفت من علیرضام. چرا برات انقدر غریبه شدم؟؟
اخمام هنوز تو هم بود. 
حس کردم فهمزده که دچار کمبود اعتماد بنفس شدم . سعی داشت با لبخنداش آرومم کنه.
از من خوشت نیومد ؟  چرا نگام نمیکنی؟ تو همونجوری هستی که برام تعریف کردی. همونی که همیشه تصور میکردم. کوچولو و ظریف. ناز. زیبا. سفید برفی من. 
و من همچنان اخمام تو هم و بیرونو نگاه میکردم.
تو عروسک برقی منی.
انگار داشت مسخرم میکرد و من هر لحظه بیشتر عصبی میشدم . 
گفتم چرا اکمدی؟ چرا بهم نگفتی؟؟
واسه همین امروز انقدر دروغ میگفتی که جلسه دارم و گوشیم رو پروازه؟؟
از کی تا حالا از این کارا یاد گرفتی؟؟
اومدم شما رو ببینم
که مطمئن بشم همون خانوم کوچولوی خودمه
اولین بار بود اینطوری حرف میزد
نن کلا ادم سختگیری توی ارتباط بودم
بهتره بگم خیلی احمق بودم
خب الان دیدی بهتره بری
باز خندید: چشم
درو باز کردم که یه دفه به خودش اومد و پرید سمت من. هیکلش از بین صندلی رد نمیشد ولی سعی کرد دستگیره رو با دستای بلندش بگیره.
خودم درو بستم و نشستم.
حس میکردم دستم انداخته و دلش سوخته و نمیخواد غرورمو بشنکه. 
من در مقابلش مثل یه جوجه ی زشت بودم. 
چشم میرم. فقط تو ناراحت نباش.
و اخرین نگاهو به چشماش کردم و پیاده شدم.
به خواهرم زنگ زدم و راه افتادمیم سمت خونه.
تا برسم ۱۰ بار زنگ زد.
همینکه رسیدم تو اطاقم درو قفل کروم و واسه اولین بار داد زدم که چرا اکمدی . دوستی ما یه دوستی سادست و نیاز به دیدار نبود. 
و اون فقط میخواست ارومم کنه‌
بارها شده بود خانوادم بهم شک کرده بودن ولی چون خبط و خطا و خیابون گردی نداشتم بهم گیر نمیدادن و بارها خواهر بزرگم پرسیده بود با کسی تلفنی حرف میزنی؟ 
میگفتم نه.
ولی اون روز همه فهمیدن کسی هست
بهش گفتم همین الان بر میگردی.
گفت نمونم شب بخوابم فردا صبح برم؟؟
گفتم نه. ۸ ساعت دیگه از خونه بهم زنگ میزنی.
و رفت 😭😭😭😭😭
چرا اونقدر خوب بود😭😭😭 چرا منو دیوونه خودش کرد. چرا هیچوقت نه نمیگفت بهم.
ساعت ۵ عصر بود که حرکت کرده بودن . ساعت حدود ۲ بهم زنگ زد از ۷ونه. ضمن اینکه با موبایل دائم باهام در ارتباط بود. چقدر دعواش کردم که چرا دیر رسیدی. و با کلی مظلومیت گفت وایسادم شام بخوره پسر عموم 😭😭😭😭 حتی خودشم از ترس من شام نخورده بود 😭😭😭😭
بعدها پسر عموش بهم زنگ زد و گفت اون روز تو راه فقط درباره تو حرف میزد و همه فکر و ذکرش تو بودی ولی تو دائم دعواش میکردی.
الهی بمیرم 😭😭😭
ساعت ۲ شب تا ۵ صبح باهام حرف میزد توی ماشین توی پارکینگ خونشون و بهم التماس میکرد عشق و علاقشو باور کنم و من اونقدر احمق بودم که فکر میکروم هنوزم داره بهم ترحم میکنه و بهش هر لحظه تاکید میکردم که ما رابطمون سادست.
میگفت تو عروسکی. نازی ظریفی زیبایی سفیدی . میگفت از دور که دیدمت یه نور لای یه تیکه پارچه مشکی دیدم. 
اخه خیلی سفید بودم
ولی فکر میکردم داره مسخرم میکنه 
رابطه ما همچنان عمیقتر میشد و عشق بین ما بیشتر . هرچی از اون ابراز بود از من انکار 
عید شد و هرچی التماس کرد نذاشتم بیاد
راستی برای ولنتاین یه جعبه موزیکالم برام هدیه اورده بود با یه جعبه شکلات که من زود پیاده که شدم دوید دادش دست خواهرم که سر پارک وایساده بود.
خلاصه من نذاشتم عیدبیاد.
همچنان برای کنکور میخوندم و شهریور ۹۶ من یه رشته خوب قبول شدم دانشگاه اصفهان
وقتی قبول شدم در شعروری که خودم داشتم و این مدت با اون عشقی که علیرضا بهم میداد و چند برابر شده بود ، حالا با این رشته ی خاص چند برابر شده بود و خودمو از همه عالم و ادم بالاتر نیدیدم 😭😭😭😭 خدااااااااااا چرا من اونقدر خر بودممممم 😭😭😭😭😭 خدا چرا هیشکی نیود نصیحتم کنههههه 😭😭😭😭
مهر ۸۶ رفتم دانشگاه.
خوابگاه مستقر شدم و ۱۹ مهر عصر دوباره بهم زنگ زد که برو فلان جا. باز همون برنامه سری قبلو پیاده کرد و دیدمش.
این بار برعکس سری قبل که اونقدر بی اعتماد بنفس بودم همه کجودمو یه غرور کاذبی گرفته بود . خودمو برتر میدیدم. جوونتر. زیلاتر. در صورتی که هنوزم ازش کمتر بودم.
خدایا چقدر خوشگلتر شده بود. چقدر عاشقتر. هوا یکم سرد بود. مقنعم تقریبا از سرم داشت میفتاد. یکم غیرتی شد ولی جرات نکرد چیزی بگه. فقط گفت گوشات عفونت میکنه دوباره. بپوشون گوشاتو.
خدایا
بازم من بهش روی خوش نشون ندادم
۱۱ مهر ۹۵ اولین تماسمون بود و حالا ۱ سال و چند روز از سالگرد اشناییمون گذشته بود و من هنوووووز کم عقل بودم و سرشار از غروری که اون بهم اده بود
لوسم کرده بود. بد عادتم کرده بود. عاشقم کرده بود. پر از غرورم کرده بود. همه جا اونو کنار خودم میدیدم. تو خیابون . مهمونی. دانشگاه. تو خواب. بیداری. 
خدایا من چطور بی صداش زندگی کردم این سالها. چطور بی نگاهش 😭😭😭😭😭😭
فقط نیم ساعت باهاش راه رفتم. همه چیزو تموم شده میدیدم
حس میکردم وقتی یکی نثل علیرضا تو اوج زشتسم خواستم پس حالا که اومدم دانشگاه و خوشگلتر شدم خواهان بیشتری دارم و از طرفی هم علیرضا رو خیلی بزرگتر از خودم میدیدم از نظر سنی.
نیم ساعت با یه غرور کاذب باهاش راه رفتم و گفتم باید برم خوابگاه
چرا دستاشو نگرفتم😭😭😭😭😭 چرا وقتی صدام کرد نگاش نکردم
خدایا لعنت به من
رفت و من تا ابد تو حسرتش موندم
بازم خواهش کردم بذارم بمونه و من با خودخواهی گفتم باید برگرده . یه حس بدی داشتم که با اینکه خودمو ازش سر میدونستم و اینده ی رابطمونو تموم شده میدونستم ولی میترسیدم توی اصفهان چشمش به دخترای خوشگل بیفته و فراموشم کنه
و اونقدر احمق بودم که فکر نمیکردم چرا بین اون همه دختر خوشگل ابادانی عاشق من شده 😭😭😭
باز شب همراه پسر عموش راه افتاد و نزدیک صبح رسید ابادان و باز تلفن و تلفن و تلفن
استاد شیمی روی من زوم بود
استاد ریاضی زوم بود 
تیپم خیلی خوب بود ولی ریزه میره بودم
هول برم داشته بود که حتما من یه چیزی هستم ک۶ اینا انقدر منو توجه میکنن بهم. کم کم از علیرضا فاصله گرفتم. تماساشو یه در میون جواب میدادم. کادوی سالگرد اشنایی و قبولی دانشگاهمو که یه گردنبند طلا بود اصلا نمینداختم. دربه در دنبال چیتان پیتان بودم و علیرضا هر روز غمگینتر میشد.
جوری که مامتنشم بهم زنگ میزد و من میگفتم درس دارم
زمستون ۹۶ بود که علیرضا گفت میخوام بین ترما بیام با مادرم خونتون.
من عصبی شدم. داد و فریاد 😭😭😭😭😭 خوابگاهو روی سرم گذاشتم😭😭😭😭 من فکر میکروم از اون بهتر گیرم میاد و اون فهمیده بود داره منو از دست میده 😭😭😭 
۱۱ دی بود و من خوابگاه بودم . واسه یه امتحان داشتم میخوندم که همون خواهرم که در جریان رابطمون بود زنگ زد و گفت علیرضا بهش زنگ زده که شماره خونتونو بده مامانم میخواد زنگ بزنه.
من قاطی کردم. زنگ زدم بهش. داد و بیداد کروم
خداااااااااا چرا اونقدر احمق بودم 
همه وجودم بهش بسته بود ولی نمیدونم چرا نمیذاشتم بیاد 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 
بعدها همیشه به مادرم میگفتم همه کار برام کردی جز اینکه رسم عاشقی رو یادم بدی
همون شب باهاش تموم کردم
رابطمون پر از تنش شده بود اونم همش از طرف من و علیرضا ترسیده بود از دستم بده 
بعدها هر وقت عکسای اون موقعمو میدیدم با خودم میگفتم اون عاشق چی من شده بود 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 یه دختر بی رنگ . ۳۷ کیلو وزن. چشما اندازه قابلمه. ولی عاشق چشمام بود 😭😭😭😭 لبای کوچیک. و اخلاق مزخرف. خدایا چرا منو مثل یه بچه لوس و وابسته کرده بود 😭😭😭
از فردا اون زنگ میزد و من بی جواب میذاشتم
استاد شیمیم بشدت دورم میلکید و به هر دری میزد نگاهش کنم
و من غرورم بیشتر شده بود 
توی یه حرکت احمقانه یه شب به خواهرم زنگ زدم. خواهر بزرگم. با گریه همه چیزو براش تعریف کردم و گفتم به علیرضا زنگ بزن و بگو دیگه مزاحمم نشه 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
هنوز صدای علیرضا توی گوشمه. هق هقش 😭😭😭😭😭😭
 خدایا من تا کی باید تاوان اون دل شکسته رو بدم 😭😭😭😭😭
با سنگدلی بهش گفتم رابطه ما یه دوستی ساده بود و تلفنو روش قطع کردم 😭😭😭
دیگه هرچی زنگ زد جواب ندادم
و بعده ۳ روز دیگه نزد
وقتی نزد من باز دیوونه شدم . باز به خودم پیچیدم. و بعد از ۲۰ روز دوباره زنگ زد. دوباره . دوباره . دوباره. من باز جواب ندادم تا مادرش زنگ زد.
گفت من کلیه هامو از دست دادم. بچم این مدت همش درگیر من بود. تو رو خدا جوابشو بده . و من با وقاحت تمام گفتم ما یه دوستی ساده داشتیم تموم شد دیگه مزاحم من نشید 😭😭😭😭
شبا پیاماشو میخوندم و میخوابیدم و صداش توی گوشم بود
صبحا بیدار میشدم و چند دقیقه توی تخت میموندم و صداشو توی گوشم میشنیدم
از دلتنگی داشتم میمردم
داشتم میمردم
کاااااااش میمردم 😭😭😭😭
اما حس میکردم ازش سرم
حتما من یه چیزی دارم که اون انقدر دورم میگرده
حتما یه کوفتی هستم که استادام بین اون همه دختر خوشگل دنبال منن.
من دختر انچنلن زیلایی نبودم ولی مرموز بودم. اروم بودم و یکم توی خودم بودم و از دنیای بیرونم بی خبر بودم از بس علیرضا منو تو دنیای عشقش محسور کروه بود. کلا رفتارم با بیرون سرد و مریض بود.
دیدین یه عاشقی که عشق خیالی داره؟؟؟؟ من همون بودم اما واقعی بود  😭😭😭😭😭
امتحانام افتضاح شدن و در کمال ناباوری مشروط شدم
رفتم خونه
اطاقم پر از صدای علیرضا بود
هر لحظه حسش میکروم
علیرضا بعد از چند ماه انگار دیگه واقعا با نداشتنم کنار اومده بود و دیگه زنگ نمیزد و من تازه داشتم جای حالیشو میفهمیدم.
پر از بغض بودم و همه ک۹ودم فرسادش میزد اما باز سمتش نمیرفتم
هر لحظه حرفاش تو گوشم بود 
صورتش جلوش چشمام بود 
و بارها خوابشو دیدم
دوران افسردگی من به همین راحتی شروع شد 
بهمن ماه به اصرار خانوادم رفتم انتخاب واحد کردم برای ترم ۲. 
وارد خوابگاه که شدم گلوم باد کرد. تک تک سوراخ سنبه های اونجا منو یاو علیرضا مینداخت که شبانه روز با هم حرف میزدیم
اطاقمو عوض کردم ولی حالم روز به روز بدتر شد
چرا هیچکس نمیگفت درمونت علیرضاست😭😭😭😭
۵ اسفند با یه کوله برگشتم خونه. رفتم توی اطاقم و درو بستم و به داداشم پیام دادم کارای انصراف دانشگلهمو انجام بده. اشنا داشت و میتونست کاراشو بکنه.
وجودم پچاله شده بود. همه وجودم علیرضا رو صدا میکرد. خواهرم پام مینشست و گریه میکرد و میگفت بذار بهش بگم و من نمیدونم چرا میگفتم نه رابطه ما ساده بود
احه ما شصتیا خیلی بهمون ظلم شد😭😭😭😭😭😭 بهمون نگفتن میتونیم با عشقمون ازدواج کنیم 😭😭😭 همش یادمون داده بودن ادم با دوس پسر دوس دخترش ازدواج نمیکنه 😭😭😭😭 ما رو ترسونده بودن. منم فکر میکردم اخرش که جداییه بذار دیگه تموم بشه 😭😭😭
حالم روز به روز بدتر شد. از شنیدن صداش توی گوشم هق میزدم و گوشیمو توی دیوار میکوبیدم و زار میزدم. هیچکس نمیدونست چی شده. فکر میکرون درگیر یه عشق دانشگاهی شدم. وقتی بهتر نشدم فروردین ۸۷ بردنم روانپزشک و پرونده درمانی من باز شد. 
قرص و مشاوره و ۱ سال گذشت. مثل یه تیکه گوشت بی حس شده بودم. 
سال ۸۸ دانشگاه شهر ۷ودمون قبول شدم. سرم پایین بود و حس میکردم تا ابد متعلق به علیرضام همونطور که قلبم متعلق به خودش بود.
به دکترم زنگ میزدم و زار میزدم و اصرار میکرد بگم کسی که عاشقشم کیه و من هیچی نمیگفتم. خواهرم از ارس من جرات نداشت به کسی بگه و ۷واهر بزرگمم اصلا فکرشو نمیکرد من بخاطر علیرضا اینطور شده باشم. 
باز پاییز و شباش. عصراش. صبحاش. ظهراش. نصفه شباش. 
اطاقمو عوض کرده بودم و بیشتر از ۱ سال بود که پامو توی اطاق سابقم نذاشته بودم. حتی از کنارشم رد نمیشدم.
ولی هنوز صداش توی گوشم بود. 
بعدها خواهر کوچیکم گفت که علیرضا هر روز زنگ میزده و خواهرم میگفته هنوزم نظر من منفیه.
یه غروب غمگین بود. چند روز بود دوباره اشکام راه گرفته بود. 
بچه ها چشمام پره اشکه  و جلوم تاره اگه اشتباه تایپی داشتم ببخشید 
قرصامو بیشتر کرده بودم
شبا علیرضا رو صدا میکردم و باهاش حرف میردم
صبحا بهش صبح بخید میگقتم
تو خیابون و دانشگاه حی میکروم کنارم راه میره 
تو مهمونی حس میکردم کنارمه
و اینطوری من هرگز کسی دیگه به دام ننشست 
و خودمو تماما متعلق به علیرضا میدونستم
۱۲ آبان ۸۸ بود
از دانشگاه برگشته بودم و روز صندلی ازاقم ، اطاق جدیدم ، لم ااده بودم و بی جهت مثل چند روز اخیر اشکام میریخت. هنوز کفشم پام بود. کیفم رو دوشم بود. مانتو و مقنعه و کت تنم بود و شورتم خیس بود که گوشیم زنگ خورد
شماره ناشناس بود و من هیچوقت شماره ناشناس جواب نمیدادم
برای اولین بار یه شماره ناشماس جواب دادم. حس عجیلی داشتم . با هق هق گفتم بله؟
و صدای هق هق علیرضا از اونور بلند شد
همه دنیام برای همیشه توی اون اطاق و روی اون صندلی پشت اون تلفن موند
..... اسممو صدا کرد و من ساکت شدم
میدونستم شماره جودمو جواب نمیدی با شماره دیگه زنگ زدم. 
تو بگو من بمونم تا نرم
یه دفه پریدم. نمیدونستم کجا ااره میره. همچنان ساکت بودم. 
یه دفه صدای تعلیمای همه سالهای زندگیم اومد تو گوشم : ادم با دوس پسر دوس دخترش ازوواج نمیکنه
باز شدم همون احمق. خدایا من چرا نمردم 😭😭😭😭😭
باز صدام زد و التماس کرد و من گفتم رابطه ما یه دوستی سادست و باز هق هقش بلند شد 
صدام زد ..... باهام این کارو نکن. بذار من بیام. پای پروازم. دارم از ایران میرم 
وای خدا انگار قلبم کنده شد
گفتم بسلامت فراموشم کن و تلفنو قطع کردم 😭😭😭
احمق بودم
همش بخاطر اینکه مارو از جنس مخالف و دوستی ترسونده بودن
هر رووووووز دارم با صداش زندگی میکنم 😭😭😭😭

بچه های قدیم یادشونه اونموقع گوشی های مثلا ان ۹۵ تو بورس بود. اونو داشتم من. زدمش تو دیوار هزار تیکه شد . مادرم دوید توی اطاق. خواهرم دوید. پریدم تو بغل خواهر کوچیکم و زار زدم گفتم رفت 😭😭😭😭😭😭😭😭
انگار توی همون روزم
خودمو میزدم
مادرمو بیرون کردم. خواهرمو بیرون کردم . و همش با ۷ودم میگفتم ادم با دوس پسر دوس دخترش عروسی نمیکنه. رابطه ما یه دوستی ساده بود و قرصامو خوردم و ۳ روز خواب بودم 
۲ سال تمام تحت نظر پزشک بودم و تازه داشت حالم خوب میشد که دوباره افسردگیم عود کرد و داروهامو دوباره عوض کرد.
دوره هامو یه در میون میرفتم و روزی یه گوشی میشکستم.
دارو ها کم کم منو بی حس کرد. 
و سال ۹۰ تقریبا خوب شدم و به خواست خودم قطع کردم
من مثل یه مرده متحرک بودم و میرفتم دانشگاه و میومدم و تو خیالم با علیرضا زندگی میکردم و هر روز مثل قدیما  کارامو براش تعریف میکردم. خواستگاری هم اگه داشتم مثل زنای بیوه میگفتم دل ازدواج ندارم و واقعا من به سوگ عشق از دست رفتم نشسته بودم.
سال ۹۱ توی فیسبوک بودم و میچرخیدم که یه میام اومد
....
اسممو صدا کرده بود
علیرضا بود ... 😭😭😭😭
همه وجودم بغض شد
با خودم گفتم این بار دیگه از دستش نمیدم
تازه توی دانشگاه دیده بودم که بچه ها اول دوست میشن بعد اردواج و تازه فهمیده بودم الکی از دستش دادم.
جوابشو دادم و فورا نوشت زنگ بزنم ؟
گفتم اره
ساعت ۱ و نیم شب بود
زنگ زد 
با الو گفتنش هق هق من بلند شد و اونم از اونطرف زد زیر گریه 
انگلیس بود. منچستر. ساعت ۱۰ صبح بود. حدود ۲۰ دقیقه فقط گریه بودیم. بعد صدام کرد. ده بار و فقط گریه میکرد. گفت باهام بد کردی. گفتم ببخشید . گفت تو منو نابود کردی. گفتم ببخشید . 
ناگهان از دهنم پرید گفتم دوستت دارم و اون صدای گریش اونقدر بلند شد که ترسیدم خانوادمم شنیده باشن 😭😭😭😭
همزمان که داشتیم گریه میکردیم من فیسبوکشو باز کرده بودم و همون لحظه که گفتم دوستت دارم زدم روی عکساش و وقتی اون بلند هق هق کرد عکسا لود شد و باز شدن 😭😭😭😭😭😭😭 و دنیا روی سرم چرخید 😭😭😭😭😭
عکسای ازدواجش بود 😭😭😭😭😭
هق هقم بلند تر شد
لپتاپمو پرت کردم توی دیوار و بلند صداش میکردم و انگار فهمیده بود که فهمیدم بلندتر گریه میکرد
مامانم و داداشام بیدار بودن و اومدن اطاقم
خودمو میزدم و صداش میکردم
خدایا چرا منو آفریدی 😭😭😭
داد میزدم و میگفتم دوست دارممممممم
و دویدم اطاق خواهرم و درو قفل کردم که مادرم اینا نیان و علیرضا از اونطرف داد میرد چرا با زندگیمون اینکارو کردی 
چرا نخواستیم
چرا اینهمه سال بهم نگفتی دوسم داری
۰را نذاشتی بیام
چرا گفتی برو
داد میزد و اینارو میگفت و من هرچی تو اطاق بود میزدم میشکستم
من داد میزدمو خودمو میزدم و نفهمیدم چطوری از حال رفتم
دوباره ۳ روز توی بیخبری بودم
گوشیم و لپتاپ نداشتم
با التماس از خواهرم لپتاپشو گرفتم رفتم فیسبوک
عکساشو دیدم
نصفه شب بود 
هق میزدم و میبوسیدمش
بهم پیام داده بود چقدر منتظرت بودم. چقدر تا لحظه عروسی منتظر بودم جواب پیاممو بدی. چرا به هردو مون بد کردی. من یه مرده متحرکم. زندگی واسه من تموم شده . تو منو نابود کردی
جوابشو ندادم و فقط لپتاپو بغل کرده بودم و عکسشو میبوسیدم
مامانم اومد تو اطاق از صدای گریم
عکسشو دید
بهش نشون دادم گفتم ببین مامان ببین این عاشق من بود
ببین از سرم زیاده
ببین تو یادم ندادی چیکار کنم
تو یه عمر منو ترسوندی از پسرا
تو به من گفتی بی آبروییه ادم با دوس پسرش عروسی که
اونقدر گفتم که مامانم به هق هق افتاد
فصل جدید افسردگیم شروع شد و باز کارم به دارو کشید 
این بار خیلی بدتر 
عید کمی حالم بهتر شده بود . رفتم فیسبوک و گفتم هر وقت تونست بهم پیام بده کارش دارم
کاریش نداشتم
فقط میحواستم بدونم چی شده
دوباره سریع جواب داد
گفت میتونی الان ؟ حالت خوبه؟
عصبی بودم بشدت
گفتم اره فقط بگو بعده من چی شد
و چیزایی نوشت که هر لحظه با یاداوریش اشکام میریزه
گفت وقتی دیگه ردم کردی و جواب خواهرمم ندادی کم کم افسرده شدم. خودت جواب تلفنامو نمیوادی و یه روز اومد شهرتون ببینمت خواهرت گفت نمیخوادت و منم تا ۲ روز موندم با ناامیدی برگشتم. اونقدر همیشه از بالا و با نقرت درباره رابطمون حرف میردی که هرچی میگذشت بیشتر حس میکردم واقعا منو در حد مرد زندگیت نمیبینی. بعد از چند ماه افسرده شدم و از کارن استعفا دادم . خواهرم به زحمت راضیم کرد برم انگلیس پیشش باز هرچی زنگ زدم ۹واب نمیدادی . لحظه اخر تو فرودگاه با شماره یه مسافر بهت زنگ زدم فقط منتظر بودم بگی بمونم باز گفتی نمیخوامت و منم فکر کردم هرگز بهم علاقه نداشتی . 
وقتی رفتم از شدت افسردگی کارم کشید به دکتر و دارو تا اینکه خواهرم دوستشو بهم معرفی کرد . اولش اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم ولی اونقدر مهربون بود که کمک کرد حالم بهتر بشه بعدشم مادرم اومد و گفت باهاش ازدواج کن و من مثل یه ادم مرده اونقدر از زندگی نا انید بودم که هیچ مقاومتی نکردم اما باز قبل از ازدواجم اومدم سمتت زنگ زدم خاموش بودی ولی چون از قبل فیسبوکتو دیده بودم و آیدیتو داشتم پیام دادم و حتی تا نیم ساعت قبل از عقد رفتم فیسبوک و منتظر جواب تو بودم ولی دیدم واقعا منو نمیخوای دیگه و جواب ندادی . 
بچه ها مخفف اسم زنش میشد مخفف اسم من
بهش گفتم اونم .... صدا میکنی؟؟؟
یک عالمه گریه فرستاد
یادتون هست گریه های فیسبوک چقدر غمگین بود ؟؟ 😢😢😢
گفت تنها .... زندگی من تویی
گفتم دوستت دارم
و بلاکش کردم 😭😭😭😭😭😭

***پایان***
    
توضیحات / دانلود گزارش کد : 73

اخبار سینما

اخبار سینمای داخل و خارج

250 فیلم برتر

250 فیلم برتر از نگاه سایت imdb

نقد و بررسی

نقد و بررسی بهترین فیلم های جهان